آثار‌مرکز‌تحقیقـــات‌زن‌وخانـــواده


        
دوماهنامه علمیٰ فرهنگی و اجتماعی حوراء
دفتر مطالعات و تحقیقات زنان
شماره: 21 / 1385
سردبیر: شورای سردبیری -
مدیر هنری: مهدی قدیانلو - طراح جلد:
ویراستار: عکاس:
نشانی: تهران-بلوار کشاورز-خیابان نادری-کوچه حجت دوست-پلاک56-طبقه سوم
تلفن: 02188983028ایمیل: hora@awrc.ir
سخن نخست
سخنرانی خانم فریبا علاسوند با موضوع هویت زنانه
سخنرانی حجت‌الاسلام والمسلمین زیبایی‌نژاد با موضوع هویت زنانه
سخنرانی حجت‌الاسلام والمسلمین زیبایی‌نژاد با موضوع نظام خانواده
سخنرانی محمدتقی کرمی با موضوع نظام خانواده
سخنرانی خانم دکتر علم‌الهدی با موضوع جنسیت و آموزش
سخنرانی خانم فریبا علاسوند با موضوع جنسیت و آموزش
بیان دیدگاه‌ها در بحث جنسیت و آموزش
سخنرانی خانم دکتر فرهمندپور با موضوع زنان و اصلاحات حقوقی
سخنرانی دکتر محمدتقی کرمی با موضوع زنان و اصلاحات حقوقی
بیان دیدگاه‌ها در بحث زنان و اصلاحات حقوقی
سخنرانی دکتر کرمی با موضوع نظام اسلامی و مسئلة پوشش و آرایش
سخنرانی خانم دکتر شهلا باقری با موضوع نظام اسلامی و مسئلة پوشش و آرایش
بیان دیدگاه‌ها در بحث نظام اسلامی و مسئلة پوشش و آرایش
شکست سیاست خانواده در اروپا/ آلن کارلسون/ مترجم: نسرین مصباح
جنسیت به منزلة یک ساخت طبیعی/ الیزابت فاکس-جنوز/ مترجم: معصومه محمدی
تازه‌های نشر
خبر

جنسیت به منزله یک ساخت طبیعی
مترجم : معصومه محمدي(كارشناس زبان و ادبيات انگليسي و پژوهشگر)


مطلبي که در پي مي آيد مقالة خانم اليزابت فاکس- جنوز در کنگره دوم خانواده است. اين کنگره از سوي مرکز هوارد  در نوامبر 1999 در شهر ژنو برگزار گرديد.

خانم فاکس- جنوز استاد تاريخ دانشکده علوم انساني دانشگاه اموري  در آتلانتاي آمريکا است. وي مدرک کارشناسي ارشد و دکتري خود را از دانشگاه هاروارد اخذ کرده و از سال 1986 تا 1991 مدير بخش مطالعات زنان در دانشگاه اموري بوده است. وي داراي تأليفات فراوان است. از مهمترين آثار وي مي توان به کتاب هاي فمينيسم بدون توهم  و فمينيسم داستان زندگي من نيست  اشاره کرد.


جنسيت به منزله يک ساخت طبيعي

 هيچ چيز در هيچ دوراني نمي توانسته به اندازة نياز عصر ما به دفاع از اهميت عينيت يافتن زن ــ يعني عينيت يافتن وجود فيزيکي وي به عنوان زن ــ تا اين حد غيرعادي به نظر آيد. اما اين که گردانندگان کنگرة جهاني خانواده بايد از من دعوت کنند تا در بارة «جنسيت به منزلة يک ساخت طبيعي» سخن بگويم، مطمئناً نشانه اي آزاردهنده از وضعيت عصر ما است.  امروز، جدل هاي خشمگينانه بر سر معنا و موقعيت جنسيت به شدت در جريان است، اما آناني که اصرار دارند تا به جاي جنس، جنسيت به کار بريم، دقيقاً به اين خاطر آن را ترجيح مي دهند که جنسيت را يک ساخت طبيعي نمي دانند. از ديد آنها، جنسيت نشان دهندة کيفيت تصنعي و جامعه ساختة هرآن چيزي است که ادعا مي شود تفاوت طبيعي ميان زنان و مردان است. آنها قايل بودن به تفاوت هاي طبيعي را، تحت عنوان ذات گرايي ، به نحوي نابردبارانه تخطئه مي نمايند. در اين سپهر فرهنگي، ذات گرايي هم پاية گناه کبيره اي عليه امکانات زنان براي توسعة کاميابي و آزادي فردي به حساب مي آيد. اما اگر جايگزين کردن جنسيت به جاي جنس، براي آنان که قائل به تفاوت هاي طبيعي هستند، به طور ناخواسته صورت گيرد، گواه روشني بر نفوذ فراگير فمينيسم بر فرهنگ دوران پاياني قرن بيستم، به ويژه فرهنگ آمريکا و اروپاي غربي است.

ما، در گذشته اي نه چندان دور، همانند اعضاي هر فرهنگ يا تمدن ديگر، زنان را به منزلة اعضاي جنس مونث مي شناختيم. در واقع، انسان به طور معقول مي تواند معتقد باشد که تفاوت جنسي سنگ بناي زندگي عملي و سمبليک تمامي فرهنگ ها و تمدن ها را تشکيل مي دهد. مردم، در تمام طول تاريخ، تفاوت جنسي را به مثابة تضمين کننده و متولي تداوم نسل شناخته و در نتيجه آن را ارج نهاده اند. تاريخ تأييد مي کند که نقش هاي اجتماعي، سياسي و اقتصاديِ خاصِ مردان و زنان در طي زمان و مکان بسيار متفاوت بوده اند. اما حتي زماني که جوامع مختلف تنوع شگفت آوري در تخصيص نقش هاي مردانه و زنانه از خود بروز داده اند، بيشتر آنها ــ اگر نگوييم تمامي آن‌ها ــ همچنان بر اهميت تفاوت ميان زنان و مردان پافشاري کرده اند. در طول تاريخ، اخلاق  گرايان، حکما و ديگر متوليان خرد جمعي اصرار داشته اند که طبيعت براي زن نقش هايي را مقرر داشته که غالباً ــ و نه هميشه ــ در فرمانبرداري و تبعيت از مرد خانوادة خود بوده است. اما نقش هاي خاص زنان و مردان در ميان فرهنگ ها به اندازة تفاوت ميان نقش هاي زنان و مردان از ثبات برخوردار نبوده است.

اين تمايز يک موضوع محوري براي دستيابي به هر گونه فهمي از وضعيت فعلي و به خصوص حملة همه جانبه به نقش هاي «طبيعي» زن در خانواده است. براي فمينيست ها و ديگران بسيار آسان بوده که به افکار و آدابي که زنان را محدود به نقش هايي خاص مي کرده اند، حمله کنند. در عصر ما، براي زنان مقدور شده که مشاغلي را که در نسل هاي گذشته، غالباً به دلايلي خوب و ظاهراً طبيعي، از دايرة شمول آنها خارج بودند، به دست آورند. امروز کم هستند کساني که معتقد باشند زنان نمي توانند پزشک يا وکيل يا تکنيسين کامپيوتر و يا حتي افسر نيروي انتظامي باشند. کمتر کسي اعتقاد دارد که طبيعت سد راه زنان براي رسيدن به طيف وسيعي از مشاغل و فعاليت ها باشد. فمينيست ها و ديگر راديکال ها، با استفاده از اين پذيرش روزافزون حقوق و فرصت هاي زنان، سعي کرده اند اين باور را که زنان مي توانند به طور موفقيت آميزي مشاغل و فعاليت هاي سابقاً مردانه را دنبال کنند، با اين پيش فرض که تفاوتي طبيعي ميان دو جنس وجود ندارد، درهم آميزند. اين تردستي ها از عهدة يک شعبده باز چيره دست برمي آيد و همانند شيرين کاري هاي يک هوديني ، توجه همگاني را از آنچه واقعاً در حال رخ دادن است، منحرف نموده است.

در دهه هاي گذشته، فمينيسم قادر بوده تا از احساس رو به رشد در کشورهاي توسعه يافته ــ مبني بر اين که زنان مي بايد از بسياري از همان فرصت هايي که مردان از آنها برخوردارند، به ويژه در رابطه با تحصيل و اشتغال، بهره مند شوند ــ استفاده کند. فمينيست ها در عين حال خواهان آن نيز هستند که زنان از برابري جنسي با مردان برخوردار باشند و ظاهراً مقصودشان آن است که زنان بايد از پيامدهاي جسم خود، مخصوصاً توانايي فرزندآوري، رها شوند. درواقع، بسياري از گفتمان فمينيسم تفاوت اندکي ميان بارداري و تجاوز قائل است؛ هر دوي آنها به منزلة تهاجمي ناخوشايند به جسم زن تلقي مي شوند. اگر برابري زنان با مردان مستلزم آن باشد که زنان قادر باشند هر کاري مردان مي کنند انجام دهند، پس لاجرم قدرت و موفقيت آنها در جهان نبايد به پاي يک وابستگي خاص به فرزند و خانواده ريخته شود. در اين رابطه، فمينيست ها با خودِ موضوع تفاوت جنسي اعلام جنگ نموده اند زيرا مي دانند اذعان به اين که مردان و زنان متفاوت هستند، ممکن است راه را بر اين موضوع که هر يک از دو جنس مي توانند مسئوليت هاي متمايزي داشته باشند، باز  کند.

در دنيايي که علم، انسان ها را به مريخ مي فرستد و گوسفندان را شبيه سازي مي کند، بسياري از مردم را طوري فريب مي دهند تا تفاوت جنسي را بقاياي عصر جاهليت ــ تنها باقي مانده اي از فرودستي تحميلي زنان نسبت به مردان و فرزندان ــ بدانند. آنهايي که به شدت عليه ستم تفاوت جنسي  مي شورند ــ عمدتاً فمينيست هاي راديکال ــ به درستي آن را همچون يکي از معدود نشانه هاي باقي مانده از اقتدار الهي و طبيعي دانسته و فوراً آن را نمونه اي ديگر از ستمي به حساب مي آوردند که زنان به طور سنتي از آن رنج برده اند. بسياري ديگر، که خود را راديکال نمي دانند، طرز تفکر تجاهل آميزتر  يا تسامحي تري  اتخاذ کرده و گمان مي کنند که بردباري مستلزم آن است که ديگران مجاز باشند آنچه خوشايندشان است انجام دهند. چنين مردمي خود ممکن است به خوبي به ارزش هاي سنتي بچسبند، اما روز به روز بيشتر احساس مي کنند که حق ندارند ارزش هاي ديگراني را که خود را در موقعيت هاي متفاوت مي يابند، مورد قضاوت قرار دهند. اين ديدگاه‌ها شايستة لحظه اي توجه هستند. اي کاش آنها به جاي آن که آن دسته از ما را که مدافع خانوادة هسته اي مبتني بر ازدواج غيرهم جنس خواهانه هستيم به چالش بکشند، توجه داشته باشند که ما دقيقاً در صدد دفاع از چه چيز هستيم.

تاريخ اخير، اگر هيچ چيز ديگر به ما نيآموخته باشد، بايد اين نکته را به ما آموخته باشد که    چشم انداز بازگرداندن گذشته چندان مطلوب نيست. امروزه ــ شايد به غير از آنهايي که از سال 1980 به بعد متولد شده اند ــ کمتر کسي باشد که نتواند تشخيص دهد که قرن بيستم گردبادي از تغييرات را به همراه داشته است. با اين حال، حتي آنهايي که در ميانة اين مجموعه تغييرات زندگي کرده اند ممکن است عظمت اين تغييرات را درک نکنند؛ تغييراتي که اين قرن را نسبت به قرون قبلي بسيار فراتر از تغييرات آن قرون نسبت به دوره هاي قبل از خود، به جلو پرتاب کرده است. تقريباً بر اساس تمام معيارهاي سنجش کمي، اين قرن جمع تمام ديگر دوران هاي ديگر برروي هم را دو برابر کرده  است: جمعيت، سرعت مسافرت، توليد مواد، توانمندي هاي تکنولوژيک.

امروز در پايان قرن بيستم، سه برابر آغاز آن، جمعيت بر روي زمين وجود دارد. در سال 1900، اکثر جمعيت جهان از طريق کشاورزي زندگي کرده و معمولاً با ابزارهاي دستي، که در طي قرن ها تغييرات کمي به خود ديده بود، به توليد مواد غذايي ميپرداختند. فقط در انگلستان بيش از نيمي از جمعيت در شهرها زندگي مي کردند؛ در سال 2000 احتمالاً نيمي از جمعيت جهان در شهرها زندگي خواهند کرد. در طول همين مدت، اميد به زندگي از چهل و پنج سال به پنجاه سال افزايش يافته و خطر مرگ و مير کودکان، تنها در پنجاه سال گذشته، حداقل چهل برابر کمتر شده است. اين افزايش جمعيت بيشتر حاصل پيشرفت پزشکي در برابر مرگ و مير بوده تا اين که حاصل افزايش چشمگير زادآوري باشد، گرچه در برخي از نقاط جهان زنده زايي افزايش يافته است. با اين حال ترس از انفجار جمعيت، ترسي بي دليل است زيرا نرخ مواليد در کشورهاي بسيار پيشرفته همچنان رو به کاهش است و هرساله ويروس ها و بيماري هاي همه گيري به وجود مي آيند که در برابر داروهاي موجود مقاوم هستند.

اين تغييرات، مشتمل بر ريشه کن سازي وسيع مردمان از جوامع سنتي شان بوده و امروزه چيزي بين ده تا سي درصد از جمعيت جهان تبديل به طبقه اي فرودست شده که «به صورتي عمومي تر تماس خود را با بازار کار، جامعة سياسي و مشارکت اجتماعي از دست داده است.»   اقتصاد جهاني قارچ گونه، که تمامي مردمان را به صورت تنگ تري به يکديگر وابسته مي کند، قادر است با تعداد رو به کاهش شمار کارکنان، رشد نمايد و همين موفقيت مادي آن مي تواند محروميت روزافزون اجتماعي، سياسي و اخلاقي به بار آورد. اما شوم تر آن که همين روندي که فقيرترين هاي ما را به لجنزار جرايم، مواد مخدر، بيماري و مرگ زودهنگام احاله مي کند، غني ترين ها را به وادي ورشکشتگي اخلاقي ــ که لامحاله ناشي از شانه خالي کردن از احساس مسئوليت نسبت به ديگران است ــ سوق مي دهد.

در کشورهاي بسيار پيشرفته، اعتقاد ديرين به هر شکلي از اقتدار الهي يا طبيعي توسط سکولاريسم  مورد مخاطره قرار گرفته و به اين ترتيب اين موضوع که هر نوع اقتداري ممکن است به طور مشروع، آزادي فردي را محدود کند، مخدوش مي گردد. همچنين در درون کشورهاي پيشرفته و   به طور شديدتر، در فراي مرزهايشان، بنيادگرايي مذهبي ريسمان خود را بر گردن مردماني که به شدت درصدد نفي آن چه آن را مفاسد اجتماعي و فرهنگي مدرنيته مي دانند، انداخته است. هم سکولاريسم و هم بنيادگرايي، از راه‌هاي گوناگون و به اندازه هاي مختلف، به آن چه پاپ ژان پل دوم آن را فرهنگ مرگ ــ فرهنگي که مردم را تبديل به شيء و يا حتي مانع مي گرداند ــ مي نامد، کمک کرده اند. اين يک پرترة فردي نيست که مناسب حال ساکنان مرفه جهان توسعه يافته ــ همان کساني که موضوع فرهنگ مرگ را و حتي بالاتر از آن، اين ديدگاه را که خود به وجودآورندة آن باشند، نفي مي کنند ــ باشد. اينان، غرقه در دنيايي لبريز از کالا و مسلح به سلاح علم که وعدة توسعه و حتي خلق حيات انساني را مي دهد، به آساني، شکوفايي مادي بي سابقة خود را معيار کاميابي بشر مي يابند.

در ميان اين شهرفرنگِ تغييرات، يکي از آنها ممکن است ــ دست کم در رابطه با بقاي خانواده و کيفيت فرهنگ ما، که وابسته به حيات خانواده است ــ تمام تغييرات ديگر را تحت الشعاع قرار دهد. جامعة امروز آمريکا، به عکس هر جامعة شناخته شدة ديگري در تاريخ بشر (احتمالاً به استثناي روسية شوروي در اوايل دهة 1920)، روابط جنسي زنان را مسأله اي بي اهميت مي داند. مسئوليت اولية چنين تحول بي سابقه اي متعلق به انقلاب جنسي دهه هاي 1960 و 1970 است؛ گرچه فعالان هم جنس گراي زن و مرد مشتاقانه آن را ترويج کرده اند. مدافعان اين انقلاب قاعدتاً پيش بيني نمي کرده اند که نخستين بهره مندان آن مردان باشند، اما عمليات آنها براي تضمين آزادي جنسي زنان، لاجرم مردان را از مسئوليت در قبال زناني که آنها را باردار مي کنند، آزاد مي نمايد؛ و به اين ترتيب، با يک اشارة انگشت، تمام تلاش هايي را که در طول هزاره ها صورت گرفته را باطل مي کنند. از روزهاي عهد عتيق تا دوران ما، تلاش مستمري توسط جوامع صورت گرفته بود تا مردان را در برابر زناني که باردار  مي کردند و کودکاني که پدرشان به حساب مي آمدند، پاسخگو نمايند.آزادي جنسيِ زنان، همة آن تلاش ها را به سخره گرفته و عملاً مردان را مشغول به   سرگرمي هاي (غالباً مخرب و خويشتن تباه کن) خود رها مي نمايد.

در اين فضا، روابط جنسي حتي تظاهر به همدلي يا ميثاق را نيز پس زده و ديگر هيچ چيز، جز ارضاي ميل فردي نيست. هويت هاي جنسي نيز چيزي بيش از محصولات موقت حاصل از گزينش يا ساخت نيستند. بسياري ، يا شايد اکثريت، کساني که اعتقاد راسخ به آزادي جنسي راديکال دارند، هر گونه اشاره اي به طبيعت جنسي ــ يعني اين که جنسيت ريشه در طبيعت داشته باشد ــ را امري موهن و يا دست کم به طرز غيرقابل قبولي محدودکننده مي انگارند. آنها تأکيد مي کنند که محکوم بودن به يک طبيعت جنسي خاص از آغاز ولادت، به معني زنداني بودن است، به ويژه اگر آن طبيعت شامل توانايي به دنيا آوردن کودکان و استعداد شکل گرفتن يک دلبستگي نسبت به آنان باشد. بسيار محتمل به نظر مي رسد که تصميم به آزاد نمودن لذت جنسي از امکان زادآوري، چه از طريق پيشگيري از بارداري به طور مصنوعي و چه از طريق سقط جنين، پيامدي دقيقاً خلاف آن چه مقصود بوده به دنبال داشته است. مقصود اوليه از اين امر، حمايت از لذت جنسي و افزايش آن، غالباً با هدف اعلام شدة رشد صميميت ميان زوج ها بوده است. اما به نظر مي‌رسد نتيجة آن روندي فزاينده براي ابزاري کردن شرکاي جنسي است که ديگر به آنها همچون  منبعي موقت جهت ارضاي شهوت نگريسته مي شود. هنگامي که احتمال باردار شدن زن ــ يعني نشانة طبيعت بي مانند وي به عنوان يک زن از مدار ملاحظات خارج گردد، يک رويکرد اساسيِ صميميت ميان دو جنس، از ميان مي رود.

فرهنگ هاي همة زمان ها و مکان ها پر است از قرائت هاي محليِ «جنگ ميان دو جنس» و افراد فاقد تعمق را فريب مي دهد تا اين قرائت ها را نشانة آن بدانند که تفاوت هايي که از شکل گيري فيزيکي خاص زنان و مردان بروز مي يابند، ناگزير منجر به هم ستيزي ميان آنان مي گردد. در واقع، دعوت به هم ستيزي ميان دو جنس در اکثر موارد از سر مزاح و با تکيه بر روش هايي است که از طريق آنها تفاوت جنسي مي تواند تفاهم با ديگري را خنثي کند. اما در لاية زيرين اين بازي سرگرم کننده براي کسب موقعيت، اين شناخت عميق نيز وجود دارد که تفاوتي که سبب افتراق دو جنس مي شود همان تفاوتي است که زن و مرد را در ميثاق عشق زناشويي و تعهد مشترک در قبال فرزنداني که حاصل اين ميثاق هستند، به يکديگر متصل مي سازد.

طغيان در برابر اين باور که زنان، در جنبه اي اساسي از طبيعت خود، زن هستند و نه مرد، به همين بنيان جامعة متمدن ضربه وارد کرده و خبر از پيامدهاي غم‌بار مي دهد. همة ما مي دانيم که بهاي داشتن فرزند، زياد و گاهي فاجعه آميز است. اما، شايد در تشخيص اين که به رسميت شناختن تفاوت جنسي و متفق کردن آن در چارچوب ازدواج، سنگ بناي آزادي را تشکيل مي دهد، کُند ذهن تر باشيم. در اين رابطه، سخنان پاپ ژان پل دوم در کتاب در باره متانت و رسالت زنان ، شايستة توجه است: «هم مرد و هم زن به يک اندازه انسان هستند. هردو در چهره الهي خلق شده اند. اما هيچ يک نمي توانند به تنهايي وجود داشته باشند، بلکه فقط مي توانند «به عنوان يک اتحاد دو نفره و در نتيجه در رابطه با يک انسان ديگر» معنا پيدا کنند. چه براي زن و چه براي مرد «فردي در چهرة خداوند بودن مستلزم حضور در يک رابطه نيز هست.»

قرن ما شاهد تغييرات چشمگيري در زمينة موقعيت ها و فرصت هاي زنان بوده و اغلب اين تغييرات بسيار ديرهنگام بوده است. هيچ کجا نوشته نشده که طبيعت خاص مردان و زنان به مردان اين حق را مي دهد تا زنان را بزنند، به اسارت درآورند، مورد بهره کشي قرار دهند و يا به هر صورت ديگري مورد بدرفتاري قرار دهند. در طي قرن گذشته، فهم ما از استعدادها و توانمندي هاي زنان به طور اساسي تغيير يافته، همان طور که شناخت ما نسبت به مشاغلي که زنان براي آنها مناسب هستند نيز تغيير نموده است. امروز ما با يک قطب بندي خطرناک روبرو هستيم که سنت گرايان ــ که هرگونه تغييري در وضعيت زنان را محکوم مي کنند ــ را در برابر راديکال ها ــ که تأکيد دارند موضوع طبيعت متفاوت زن يک افسانة واپس گرايانه است ــ قرار داده است. بدترين پيامد اين رويارويي اين است که صداي کساني را که اعتقاد دارند بسياري از اين تغييرات در وضعيت زنان سودمند است اما در عين حال اهميت وجود تعين يافتة زن و ظرفيت بي مانند او در متولد کردن و پرورش يک حيات تازه را نيز مي پذيرند، خاموش کرده است.

پژوهشکده زن و خانواده با هدف تبیین دیدگاه نظام‌مند دین پیرامون مسائل زن و خانواده، تعمیق پژوهش‌ها و کارشناسی‌های دینی و پاسخ‌گویی به نیازهای تئوریک و دفاع از مرزهای اعتقادی در این حوزه توسط مرکز مدیریت حوزه های علمیه خواهران در سال 1377 تاسیس گردید. ادامه ...
نشـانی‌مرکز‌قـم:بلوار الغدیر ، کوچه 10 ،پلاک5 پژوهشکده زن و خانواده
تلفـن: 58-32603357 (۰۲۵)
فکس: 32602879 (۰۲۵)
سامانه‌پیامکی: 1۰۰۰2532907610
نشـانی‌دفترتهــران: بلوارکشاورز،خیابان نادری،ک حجت‌دوست،پ ۵۶
تلفـــــــــــــــــــــــــــــــــن: ۴ ۴ ۹ ۳ ۸ ۹ ۸ ۸   (۱ ۲ ۰)
عضویت در خبرنامه
کلیه حقوق و امتیازات متعلق به پژوهشکده زن و خانواده می باشد.
Wrc.ir © 1380 - 1397