آثار‌مرکز‌تحقیقـــات‌زن‌وخانـــواده
                    
دوماهنامه علمیٰ فرهنگی و اجتماعی حوراء
دفتر مطالعات و تحقیقات زنان
شماره: 30 / 1388
سردبیر: فاطمه قاسم پور -
مدیر هنری: جواد روح - طراح جلد:
ویراستار: نسرین دمیرچی - عباس خسروانی - عکاس: مهدی موذن -
نشانی: تهران-بلوار کشاورز-خیابان نادری-کوچه حجت دوست-پلاک56-طبقه سوم
تلفن: 02188983028ایمیل: hora@awrc.ir
سرمقاله
نگاه ویژه/ مدیریت مطالبات زنان
دیدگاه/ملاحظاتی پیرامون مطالبات
دیدگاه/اصلاحات قانونی، زمینه‌ای برای سهولت یا صعوبت زندگی متدینانه؛ مطالبه‌ای از جنس دیگر
گزارش/انقلاب اسلامی و سیر تحولات مسائل زنان؛ فرازها و فرودها
گفت‌وگو با خانم دکتر زهره طبیب‌زاده/چالش‌های جامعة زنان، معلول تغییرات ساختاری است
روی خط اینترنت/فمینیسم و خانواده؛ یک اتحاد پایدار؟!
ترجمه/زوال خانواده در آمریکا از 1960 تا 1990(قسمت دوم)
گزارشی از نشست فرهنگی جامعه، نظام اسلامی و مدیریت مطالبات زنان
گزارش سفر/فریبا علاسوند/نبود حاکمیت دینی در جهان و وجود لائیسیته؛ خطری جدی برای خانواده‌
گزارش کتاب/ دروغ‌هایی که زنان باور می‌کنند و حقایقی که آن‌ها را آزاد می‌سازد
معرفی کتاب/ تأثیر فمینیسم بر فروپاشی حکومت‌ها
اخبار

زوال خانواده در آمریکا از 1960 تا 1990(بخش دوم)
American Family Decline,1960-1990
دیوید پوپنو- دانشگاه راجرز
منبع: نشریه ازدواج و خانواده (J. Marriage and the Family)، شماره 55، آگوست 1993، صص 527- 555
مترجم: نسرین مصباحی


ترجمه مقاله ذیل، طی دو شماره تقدیم حضورتان می‌شود که بخش اول آن در شماره 29 ارائه شد و بخش دوم در این شماره تقدیم خوانندگان محترم می‌شود.
دیوید پوپنو استاد جامعه‌شناسی دانشگاه راجرز و رئیس سابق دانشکده علوم رفتاری و اجتماعی این دانشگاه است. وی به همراه یکی از همکارانش، مدیریت پروژه ملی ازدواج در دانشگاه راجرز را بر عهده دارد. او در گذشته، در زمینه طراحی شهری فعالیت داشته است. تخصص فعلی وی در مطالعه زندگی خانوادگی و اجتماعی در جوامع نوین است و تاکنون بیش از نه جلد کتاب - از جمله: «زندگی بدون پدر» و «جنگ بر سر خانواده» - را در این رابطه، تألیف و یا ویراست نموده است. او اگر چه به طیف جامعه‌شناسان نوین تعلق دارد، اما از طرفداران جدی و شناخته شده نهاد خانواده است.
چکیده:
این مقاله بر خلاف دیدگاه دانشگاهیانی که مدعی هستند خانواده در آمریکا زوال پیدا نمی‌کند بلکه تنها تحول می‌یابد، نشان می‌دهد که روند تضعیف خانواده در آمریکا از سال 1960 آهنگی غیر طبیعی پیدا کرده و پیامد‌های اجتماعی جدی به‌ویژه برای کودکان در برداشته است. روند تحولات خانواده در سه دهه گذشته عمدتاً مبتنی بر آمار سرشماری‌های ایالات متحده بوده است. شواهد زوال خانواده در سه حوزه مورد ارزیابی قرار گرفته است: حوزه‌های مردم‌شناختی، نهادی و فرهنگی. ادعا شده که خانواده‌ها  کارکردها، توان و نفوذ خود را از دست داده‌اند. جایگاه خانواده به عنوان یک ارزش فرهنگی تنزل یافته و مردم دیگر کمتر تمایل دارند زمان، پول و انرژی‌شان را صرف زندگی خانوادگی کنند و بیشتر ترجیح می‌دهند سرمایه‌های‌شان را برای شخص خود هزینه نمایند. تضعیف اخیر خانواده از موارد مشابه گذشته جدی‌تر است، زیرا آنچه رو به اضمحلال است خانواده هسته‌ای است. واحد بنیادینی که از خویشاوندان جدا گردیده و با دو کارکرد اساسی، پرورش فرزندان و فراهم ساختن محبت و همراهی برای اعضای خانواده که در هيچ كجای دیگری به سرانجام نمي‌رسند، باقي مانده است. زوال خانواده در آمریکا همچنان موضوعی بحث برانگیز به‌ویژه در میان جامعه دانشگاهی است. بنابر این دیدگاه غالب عده‌ای از پژوهشگران خانواده اين است که زوال خانواده یک «افسانه» است و «خانواده زوال پیدا نمی‌کند، بلکه تنها تحول می‌یابد.» اخیراً چند اندیشمند کتاب‌هایی منتشر کرده و به طور گسترده‌ای توزیع نموده‌اند که این نگرش را تقویت می‌کند (کونتز 1992، اسکولنیک 1991، استیسی 1990 ). چند کتاب دانشگاهی (و چندین مقاله) این دیدگاه را تکرار کرده‌اند. عنوان یکی از این کتاب‌ها به صراحت، «افسانه زوال خانواده» است (دورنبوش و استروبر 1988، گوبریوم و هولشتاین 1990، کین 1990، اسکانزونی و پولونکو و تیچمن و تامپسون 1989). حتی پدر اندرو گریلی (Andrew Greeley) هم به این جمع پیوسته و بر پایه نظر سنجی‌های تلفنی، مدعی شده که اکنون ازدواج در آمریکا از هر زمان دیگری مستحکم‌تر است. نگرش من کاملاً بر خلاف این دیدگاه است. من همچون اکثر آمریکایی‌ها شاهد زوال نهاد خانواده هستم و معتقدم این امر – به‌ویژه با در نظر گرفتن پیامدهای آن برای کودکان - عاملی هشدار دهنده است. البته به معنایی، خانواده از ابتدای تاریخي كه به ثبت رسيده در حال تضعیف بوده و بقای ما نیز همچنان ادامه یافته است. اما حقیقتی که در گفتمان کنونی اغلب نادیده گرفته می‌شود، این است که تضعیف اخیر خانواده با تحولات خانواده در گذشته تفاوت دارد و پدیده‌ای منحصر به فرد و بسیار جدی‌تر است. استدلال و شواهد ما در تأييد این دیدگاه در ادامه خواهد آمد.

ازدواج
یکی دیگر از تحولات مهم خانوادگی در روزگار ما، رویگردانی گسترده از ازدواج است (اسپنشید 1985 آ و 1985 ب). اگر به تعویق‌انداختن ازدواج را در نظر بگیریم، اقدام به ازدواج به سرعت در حال حرکت به سوی سنین بالاتر است. زنان جوان در سال 1991، با میانگین سن1/24 سال در هنگام اولین ازدواج، نزدیک به چهار سال دیرتر از مادرانشان اقدام به ازدواج نموده‌اند. در سال 1960، میانگین سن زنان جوان در هنگام اولین ازدواج 3/20سال بود. بنابراین از سال 1960 تا سال 1990، سهم زنانی که سنی بین 20 تا 24 سال دارند و هنوز ازدواج نکرده‌اند، از 4/28درصد به 8/62درصد رسید یعنی بیش از دو برابر گردید. رشد این آمار برای زنانی با سن بین 25 تا 29 سال بیشتر هم بود و از 5/10درصد به 1/31درصد  رسید. سهم زنانی که در طول عمرشان حداقل یک بار ازدواج می‌کنند هم رو به کاهش گذاشته است، اما این روند تا آن حد چشم‌گیر نیست. درصد قابل توجهی یعنی 97درصد از زنان متولد سال 1938 تا سال 1942 که حدوداً در سال 1960 به سن ازدواج می‌رسیدند (و حداقل تا 16 سالگی زنده ماندند)، می‌توانستند مطمئن باشند که بالاخره زمانی در طول عمرشان ازدواج خواهند کرد. به هر حال، این آمار برای زنان متولد سال 1983 اندکی کمتر از 90درصد محاسبه گردیده است (شوئن 1987، شوئن و اورتون و وودرو و باج 1985). این آمار برای بخش‌هایی از اجتماع پایین‌تر است. تنها 80درصد  زنان متولد 1983 با تحصیلات دانشگاهی و 75درصد زنان متولد 1983 که سیاه‌پوست هم هستند، در طول عمرشان حداقل یک بار ازدواج خواهند کرد (گلیک 1984). لازم به اشاره است که هم میانگین سن ازدواج و هم نسبت زنانی که عاقبت ازدواج خواهند کرد، به آن‌چه در پایان قرن پیش بوده بازگشته است. بنابراین، آمار دهه 1950 در این رابطه غیر طبیعی بوده است. از سوی دیگر، حداقل تا حدود30 سالگي چنین است که هر چه سن ازدواج بیشتر باشد، احتمال عملی‌شدن طلاق پایین می‌آید. از این جهت، ازدواج در سنین بالاتر به سود فرزندان و جامعه است. به هر‌حال، این امر به معنای نرخ پایین‌تر طلاق در کشورهایی با میانگین سن ازدواج بالاتر نیست. امروزه، سوئد بالاترین میانگین سن ازدواج را به خود اختصاص داده است و در عین حال، یکی از بالاترین نرخ‌های طلاق نیز مربوط به این کشور است (پوپنو 1987).
انتظار می‌رود که نرخ ازدواج در آینده پایین‌تر هم بیاید. یکی از دلایل این امر، تغییر نگرش نسبت به بزرگسالانی که طی چند دهه اخیر ازدواج نکرده‌اند است. در سال 1957، 80درصد افراد با این عبارت موافق بودند که «زنی که ازدواج نمی‌کند، باید بیمار، عصبی و یا غیر اخلاقی باشد». در سال 1978، این آمار به 25درصد تنزل یافت (یانکلوویچ 1981). هنوز نسبت زنانی که عاقبت ازدواج خواهند کرد، بسیار بالا و حدود 90درصد است و از سال 1960 تاکنون تقریباً کاهش نیافته است (تورنتون 1989، تورنتون و فریدمن 1982). ماهیت روان‌شناختی رابطه زناشویی در طی سال‌ها به شدت تغییر کرده است. به طور سنتی ازدواج، اجباری اجتماعی تلقی می‌شد و نهادی بود که عمدتاً برای تأمین امنیت اقتصادی و تولید مثل به وجود آمده بود (دیویس 1985). امروزه، ازدواج عمدتاً راهی برای خود‌شکوفایی است. وجود دیگری لازمه رشد فردی تصور می‌شود و يك زوج اساساً بر مبنای توانایی همراهی شخصی برای زناشویی انتخاب می‌گردند. به عبارت دیگر، ازدواج در حال خارج شدن از صورت یک نهاد است. امروزه، دیگر ازدواج مجموعه‌ای از هنجارها و اجبارهای اجتماعی را شامل نمی‌گردد، بلکه رابطه‌ای داوطلبانه است که افراد به دلخواه خود می‌توانند ایجاد نمایند و یا بر هم زنند. نشانه‌ای از این تغییر، تسهیل فزاینده مقررات حقوقی ناظر بر ازدواج و طلاق است (گلندون 1989، پاکوب 1988، شوگرمن و کای 1990). نه تنها شاهد آمار فزاینده از هم پاشیدن پیوند زناشویی هستیم، بلکه شواهد روز افزونی موجود است که کیفیت زندگی متأهلی در آمریکا رو به کاهش است. همواره، رابطه‌ای قوی میان تأهل و داشتن یک زندگی نسبتاً شاد وجود داشته است. اما بررسی داده‌های نظرسنجی‌های صورت‌گرفته بین سال‌های 1972 تا 1989 نشان می‌دهد که این رابطه در حال تضعیف است. گزارش‌ها حاکی از افزایش آمار مردان شادی که هرگز ازدواج نکرده‌اند و زنان جوان‌تری با این وضعیت و نیز، کاهش آمار زنان متأهل شاد است (گلن 1991، گلن و ویور 1988، لی و سکومب و شهان 1991). بنابراین، مردان برای شاد بودن شاید به اندازه گذشته نیازمند ازدواج نباشند و تعداد كمي از زنان نیز شادی را در ازدواج جستجو می‌کنند.
زندگی غیرخانوادگی
رویگردانی از ازدواج موجب افزایش شدید زندگي مجردي پیش از ازدواج و زندگی مشترک غیر زناشویی شده است. همواره در طول تاریخ، زوج‌های جوان بو‌یژه زنان ترجیح داده‌ا‌ند تا هنگام ازدواج نزد والدین خود بمانند (شیوه خانواده‌ای شمال غربی اروپا در فرستادن نوجوانان برای کار و زندگی در خانه دیگران یک استثنای تاریخی می باشد (میترائر و سیدر 1982)، اما اکنون چنین چیزی معمول نیست). یک نظر‌سنجی از دبیرستانی در سال 1980 نشان داد که 70درصد افراد قصد دارند خانه والدینشان را پیش از ازدواج ترک کنند (گلدشایدر و گلدشایدر 1987). در سال 1950، تنها 17درصد زنان غیر‌متأهل در سال‌های پایانی دهه دوم عمرشان خانه‌ای مستقل داشتند. در سال 1980، این آمار به 60درصد رسید. ظاهراً این روند همچنان ادامه دارد. یکی از دلایل این امر، تأثیر قابل توجه شرایط زندگی در خانواده‌ای غیر طبیعی و ناکامل در دوران کودکی و در نتيجه احتمال ترک خانه پیش از 18 سالگی به ویژه توسط دختران می‌باشد (آکیلینو 1991). علاوه بر نرخ بالای طلاق و زندگي مجردي در سنین بالاتر، ترک زود‌هنگام خانه یکی از عوامل اصلی رشد چشم‌گیر آمار خانه‌های غیرخانوادگی و زندگی‌های غیر‌خانوادگی می‌باشد. آمار خانه‌های غیرخانوادگی (که در تعریف سرشماری مسکن و نفوس ایالات متحده عبارت است از: خانه‌ای که متعلق به فردی است که یا تنها و یا با کسانی که ارتباطی با وی ندارند، زندگی می‌کند) در سال1960، تنها 15درصد و در سال 1990، 29درصد از کل خانه‌ها بوده است. حدود 85درصد خانه‌های غیرخانوادگی به فردی تنها تعلق دارد. روند افزایش آمار خانه‌های خانوادگی طی بیست سال گذشته، از سال 1986 تا سال 1987 موقتاً متوقف شد (والدروپ 1988). همچنین آمار زندگی‌های مشترک غیر زناشویی و زوج‌هائي که ازدواج نکرده‌اند و با هم زندگی می‌کنند، در حال افزایش است. بخشی از کاهش نرخ ازدواج، به دلیل افزایش نرخ زندگی مشترک غیرزناشویی بوده است (بومپاس و سوئیت و چرلین 1991). اگرچه هنوز سهم اندکی از خانه‌ها به زوج‌های غیرزناشویی اختصاص دارد (در سال 1990، 3.1درصد)، تعدادشان رو به افزایش است. میزان 2856000 عددی خانه‌های متعلق به زوج‌های غیرزناشویی بیش از شش برابر میزان 439000 عددی آن در سال 1960 می‌باشد. مهم‌تر آن‌که آمار اولین ازدواج‌هایی که پیش از آن، زندگی مشترک غیرزناشویی داشته‌اند تنها از 8درصد در اواخر دهه 1960 به 50درصد در سال‌های اخیر افزایش پیدا کرده است (بومپاس و سوئیت 1989). مشهود است که زندگی یک تازه‌ بالغ در خانه‌ای غیرخانوادگی ممکن است به عاملی برای خود‌شکوفایی بدل گردد. این امر، نه تنها نشان‌دهنده فاصله گرفتن از زندگی خانوادگی می‌باشد، بلکه خود نیز عملاً می‌تواند این روند را تشدید نماید. مشخص گردیده است که زندگی دور از خانه پیش از ازدواج، نگرش‌ها و برنامه‌های جوانان به‌ویژه زنان را از خانواده دور و به دغدغه‌های شخصی معطوف می‌كند (ویت و گلدشایدر و ویسبرگر 1986). همچنین، زندگی مستقل می‌تواند پس از ازدواج، گذار فرد از دغدغه‌های صرفاً شخصی به نگرانی برای نیازها و خواسته‌های دیگر اعضای خانواده به ویژه فرزندان را مشکل نماید (روسی 1980). به‌علاوه، نشان داده شده است که میزان اطمینان از رابطه در زندگی مشترک غیر زناشویی بسیار کم‌تر از رابطه در ازدواج است (بومپاس و دیگران 1991). همچنین، شواهد روز‌ افزونی وجود دارند که نشان می‌دهند زندگی مشترک پیش از ازدواج احتمال طلاق را بالا می‌برد (بوث و جانسون 1988، دیماریس و رائو 1992، تامپسون و کوللا 1992). البته این اثر با گذر زمان کاهش می‌یابد (شوئن 1992). به‌ نظر می‌رسد که زندگی مشترک غیرزناشویی نمی‌تواند ازدواج آزمایشی خیلی خوبی تلقی شود و یا روشی مناسب برای ازدواجی مطمئن‌تر از طریق تشخیص اينكه عدم تناسب دو فرد برای ازدواج با یافتن مشکلاتشان در طول این زندگی مشترک تصور گردد. بلکه عدم تعهد و پایبندی در آغاز می‌تواند حاکی از عدم تعهد و پایبندی در انتها نیز باشد. تا سی‌سال پیش، طول دوران تأهل آمریکایی‌ها و زندگی با فرزندانشان هر ساله در حال افزایش بود. یکی از دلایل این امر، افزایش مستمر طول عمر در این مدت بود. اما از سال 1960 تا سال 1980 برای اولین بار در تاریخ آمریکا، طول این دوران از زندگی آمریکاییان کاهش یافت. عوامل اصلی آن، کاهش چشمگیر باروری و افزایش نرخ طلاق بود. نسبت سال‌هایی از دوران بزرگسالی که فرد نقش همسری، والد یا عضوی از خانواده را دارد، حتی بیشتر کاهش یافت و به پایین‌ترین میزان در طول تاریخ رسید. در سال 1800، نسبت سال‌هایی از دوران عمر که فرد با همسر و فرزندانش سپری می‌نماید، 56درصد تخمین زده می‌شد. در سال 1962، این آمار به 62درصد افزایش یافت. اما در سال 1980، به 43درصد یعنی به پایین‌ترین میزان در طول تاریخ رسید (واتکینز و منکن و بونگارتز 1987). تخمین زده می‌شود که زنان سفید‌پوست از سال 1940 تا سال 1945، 50درصد زندگی را در تأهل (اعم از اولین ازدواج و ازدواج‌های دوباره‌) سپری نموده‌اند. این آمار از سال 1975 تا 1980، به تنها 43درصد کاهش یافت (اسپنشید 1985 آ و 1985 ب).
تحول خانواده، زوال آن است
از منظر قشر متوسط جامعه آمریکا، روندهای تحول خانواده طی سی‌سال گذشته که خلاصه‌ای از آن ارائه شد، به روشنی زوال نهاد خانواده را نشان می‌‌دهند. برای مثال، رویکرد به ازدواج کم است و افراد در سن بالا اقدام به ازدواج می‌کنند. ازدواج‌های بیشتری به طلاق ختم می‌شوند و خانواده‌ها فرزندان کم‌تری دارند. این روندهای مردم‌شناختی نتایج تحولاتي هستند که از نظر فرهنگی در جامعه ما پذیرفته شده‌اند. نظرسنجی‌های بسیاری رشد فزاینده پذیرش طلاق، تجرد دائم و نداشتن فرزند را نشان می‌دهند (تورنتون 4989، تورنتون و فریدمن 1982). بر خلاف این روندهای به ظاهر گویا و غیرقابل توجیه، مدت زمانی به طول انجامید تا بسیاری از اندیشمندان حوزه خانواده به اندازه و پیامدهای منفی این تحولات پی‌ببرند. در ابتدا، مقاومت گسترده‌ای در مقابل این تحلیل وجود داشت که خانواده در حال زوال است و یا با هر گونه مشکلی رو‌به‌رو شده است. برای مثال در نیمه دهه 1970، ماری جو بین (mary Jo Bane ،1976)  کتابی تأثیر‌گذار و مورد ارجاع فراوان با عنوان «اینجا باید ماند» درباره روندهای مرتبط با خانواده نوشت. همان‌گونه که از عنوان آن مشخص است، هدف این کتاب رد هرگونه نگرانی در مورد دیدگاه‌هایی بود که از اضمحلال و یا حتی تضعیف خانواده در آمریکا خبر می‌دادند. در این راستا، در متن از چنین عبارت‌هایی استفاده شده بود: «مطالب مردم‌شناختی حاکی از آن هستند که تضعیف نقش خانواده در نگهداری از فرزندان بیشتر افسانه است تا واقعیت» (ص 19)، «به نظر نمی‌رسد الگوهای تحول ساختاری که اغلب گواهی بر زوال خانواده در نظر گرفته می‌شوند، پیوندهای میان والدین و فرزندان را تضعیف نمایند» (ص 20)، و «ازدواجی که آمریکاییان همیشه می‌شناخته‌اند، هنوز هم نهادی فراگیر و بادوام است» (ص 35). کتاب «بین» در همراهی کامل با دیدگاه‌های بسیاری از جامعه‌شناسان و دیگر کارشناسان خانواده در آن زمان، این‌گونه قاطعانه نسبت به روند تحولات خانواده ابراز خوش‌بینی می‌‌‌کند: «هر چه بیشتر در داده‌های مربوط به رفتار آمریکاییان و روش زندگی‌شان کاوش می‌کنم، احتمال وجود مشکل در خانواده را کمتر می‌یابم. پایداری شگفت‌آوری مشهود است و شواهد شگفت‌آوری بر ماندگاری تعهد و پایبندی به زندگی خانوادگی دیده می‌شود» (بین 1976 ص x). برای آنکه درباره نویسنده این مطالب قضاوتی منصفانه داشته باشیم، باید توجه کنیم که تحولات مهم خانواده که از دهه 1960 آغاز شده بودند، در سال‌های آغازین دهه 1970 هنوز کاملاً مشهود نگشته بودند. همچنین، «بین» وضعیت خانواده در اوایل دهه 1970 را با وضعیت آن در نیمه قرن بیستم که هنوز نرخ بالای مرگ و میر موجب از هم پاشیدن زود هنگام خانواده‌ها می‌شد، مقایسه می‌کند.
به هر حال در اواخر دهه 1980، همین نویسنده لحنی کاملاً متفاوت و هشدار‌دهنده پیدا می‌کند. در مقاله‌ای که وی و همکارش در سال 1988 نوشته‌اند (بین و یارگوفسکی 1988)، می‌توان عبارت‌هایی این‌گونه پیدا کرد: «وضعیت خانوادگی کودکان از سال 1970 به بعد به شدت تغییر کرده است» (ص 222)، «این تحول هم از جهت ابعاد و هم از جهت سرعتی که رخ داده، حیرت‌انگیز است» (ص 222) و «عامل حقيقي که تحول خانواده را ایجاد کرده است، تحولی عمیق در نگرش‌های افراد نسبت به ازدواج و فرزندان بوده است» (ص 246). اکنون که آنچه واقعاً بر سر خانواده در سی‌سال گذشته آمده، روشن گردیده است، چنین تغییر عقیده‌ای در میان اندیشمندان حوزه خانواده صورت گرفته است. سار‌ای لویتان (Sar A. Levitan) و همکارانش مثالی دیگر از چنین اندیشمندانی می‌باشند. این نویسندگان در اولین ویراست کتابشان با عنوان «بر سر خانواده در آمریکا چه می‌آید؟» با تأکید بر حالت ارتجاعی خانواده، اظهار داشتند: این نهاد «تحول و نه اضمحلال» را تجربه می‌کند (لویتان و بلوس 1981). همچنین نوشتند که «سناریوی تأسف‌انگیز معمول در مورد خانواده شامل ناپایداری اجتماعی فراوانی است. خوشبختانه، تحلیل منتقدانه شواهد موجود چنین تصویر وخیمی را تأیید نمی‌کند. بنابراین، باید از صمیم قلب «هورا» کشید» (ص 15). در نهایت نیز چنین نتیجه‌گیری نمودند: «سناریو‌های تاریک و منفی اخیراً رایج شده، فرایند اساسی تحول و اصلاح را از نظر دور داشته اند» (ص 190). به هر حال، لحن حاکی از خشنودی نویسندگان در چاپ دوم کتاب به شدت تغییر کرد (لویتان و بلوس و گالو 1988). اکنون دیگر سخن از نگرانی در مورد «تحولات شدید در ساختار خانواده» بود. ایشان نوشتند: «اضمحلال گسترده خانواده با تأثیرات فراگیر و تضعیف‌کننده‌ای نه تنها بر کیفیت زندگی، بلکه با شادابی کل ملت همراه خواهد بود» (ص viii). آن‌ها با لحنی پوزش‌‌‌طلبانه خاطرنشان ساختند: «ویراست اول کتاب «بر سر خانواده در آمریکا چه می‌آید؟» تصویر بسیار امیدوارکننده‌تری را از ویراست حاضر به مخاطبان ارائه می‌کند (اما) عوامل تحلیل‌رفتن تدریجی خانواده در دهه 1980 فرو‌کش نکرده‌اند» (ص ix). در سال 1987، نوروال گلن (Norval Glenn) که بعدها ویراستار نشریه تأثیر‌گذار «موضوعات خانواده» شد، از يك گروه 18 نفره‌اي از جامعه‌شناسان برجسته حوزه خانواده خواست که نظر خود را درباره آنچه بر سر خانواده در آمریکا می‌آید بنویسند (گلن 1987). اغلب آنها، اندیشمندانی بودند که سال‌ها ارزش‌ها و عقاید شخصی‌شان را ابراز ننموده بودند تا بی‌طرفی و واقع‌بینی علمی‌شان را حفظ نمایند. نه نفر از این اندیشمندان «نگران» و تنها 3 نفر از ایشان نسبت به تحولات خانواده در آمریکا «امیدوار» بودند (با وجود آنکه به صراحت از همه ایشان خواسته شده بود به «قضاوت و ارزش‌گذاری» درباره این موضوع بپردازند، بقیه افراد به خاطر وفاداریشان به اصول علم اجتماعی خود، به گونه‌ای اظهار نظرکرده بودند که «قابل‌طبقه‌بندی» نبود). گلن در نتیجه‌گیری، بر اساس نوشته‌های این نویسندگان با شگفتی اظهار می‌دارد که نمی‌دانسته جامعه‌شناسان حوزه خانواده تا به این اندازه نگران هستند. اتفاقاً نگرانی اصلی ایشان درباره کودکان بوده است.
به هر حال همان‌گونه که در چکیده مقاله بیان کردیم، هنوز هم مقاومتی در میان بسیاری از اندیشمندان حوزه خانواده برای پذیرش زوال خانواده دیده می‌شود. واژه‌ای که ایشان ترجیح می‌دهند، «تحول» است که منجر به «تنوع» می‌گردد. شاید این امر مغالطه‌ای زبانی به نظر برسد، اما در واقع نشان‌دهنده اختلافات عمیقی در طرز تفکر‌ها می‌باشد. من فکر می‌کنم واژۀ زوال مهم است زیرا برای توصیف بسیاری از تحولات رخ داده، «مناسب‌ترین» واژه می‌باشد. از نظر من، این تحولات به وضوح از زوال نهاد خانواده خبر می‌دهند. شاید یکی از عوامل اصلی این تضعیف، فاصله گرفتن از شکل هسته‌ای سنتی خانواده باشد. شاید هم این‌گونه نباشد. قضاوت در این‌باره به بررسی‌های بیشتری نیاز دارد. از سوی دیگر، منطق حکم می‌کند آناني که عقیده دارند خانواده تضعیف نشده است، معتقدند که یکی از این دو حالت رخ داده است: یا خانواده تقویت شده است و یا توان این نهاد بدون تغییر باقی مانده است. فکر می‌کنم بسیار مشکل خواهد بود که کسی بتواند شواهدی برای تأیید هر یک از این دو ادعا پیدا نماید. اجازه بدهید شواهدی را که مؤید دیدگاه زوال خانواده و یا ضعیف شدن آن می‌باشند، مرور نماییم. شواهد را می‌توان در سه حوزه گسترده گرد آورد: حوزه مردم‌شناختی، نهادی و فرهنگی.
مردم‌شناختی
گروه‌های خانوادگی به عنوان واقعیتی مردم‌شناختی تضعیف شده‌اند. اندازه آن‌ها کوچک‌تر شده است و سهم کم‌تری از کل خانه‌ها را به خود اختصاص داده‌اند. دوام آن‌ها کم‌تر شده است و سهم کمتری از زندگی فرد را به خود اختصاص داده‌اند. در زندگی افراد، گروه‌های خانوادگی با گروه‌های غیرخانوادگی، زندگی تنها، بدون فرزند، با فردی غیر مرتبط، در یک نهاد دیگر و مانند آن، جایگزین گشته‌اند.
نهادی
توان یک نهاد را از سه وجه کلیدی می‌توان مورد بررسی قرار داد:- انسجام یک نهاد و نیرویی که برای حفظ اعضایش دارد، - چگونگی انجام کارکردهایش و - قدرت آن نسبت به دیگر نهادها در جامعه. شواهد نشان می‌دهد که نهاد خانواده در همه این ابعاد تضعیف شده است. اولاً فرد فرد اعضای خانواده خودمختارتر شده‌اند و پیوند ضعیف‌تری به گروه دارند. بنابراین، گروه به عنوان یک هویت جمعی انسجام کمتری پیدا کرده است. یک گروه یا سازمان هنگامی قوی است (برخی اوقات گفته می‌شود «بسیار نهادی» است) که روابط داخلی اعضا را از نزدیک هماهنگ سازد و فعالیت‌های‌شان را به سمت اهداف جمعی هدایت نماید. در یک گروه قوی، اعضا سخت به گروه پیوند خورده‌اند و تا حد زیادی از هنجارها و ارزش‌های گروه پیروی می‌کنند. خانواده‌ها به این معنا، به وضوح ضعیف‌تر شده‌اند (کمتر نهادی). برای مثال، وابستگی متقابل زنان و شوهرانشان با حضور بیشتر زنان در بازار کار کاهش یافته است. زنان وابستگی کمتری به شوهرانشان برای تأمین اقتصادی دارند و تعداد بیشتری از ایشان اگر بخواهند می‌توانند به تنهایی این نیازشان را تأمین نمایند. این امر بدان معنا است که احتمال باقی‌ماندن زنان در ازدواجی نامناسب به خاطر ملاحظات اقتصادی کاهش یافته است. در واقع، برخی اندیشمندان همبستگی مثبتی میان درآمد زنان و گرایش به طلاق پیدا کرده‌اند. بر این اساس، هر چه درآمد زن بیش‌تر باشد، احتمال طلاق بیش‌تر است (چرلین 1981). مطابق همین منطق، اگر زنی استقلال اقتصادی داشته باشد (برای مثال از طریق حمایت‌های خدمات اجتماعی)، در صورتی‌که شوهر بخواهد او را رها نماید، آسان‌تر این کار را انجام خواهد داد. به هر حال وقتی به این موضوع دقت می‌کنیم و اگرچه شاید چنین نپسندیم، اما به نظر می‌رسد کاهش وابستگی متقابل اقتصادی میان زن و شوهر (عمدتاً وابستگی اقتصادی زن) روی‌ هم رفته موجب ضعیف شدن واحدهای زناشویی می‌گردد. افزایش نرخ طلاق و جدایی گویای این امر می‌باشند (برای تحلیلی متضاد رجوع کنید به گرینشتاین 1990). همان‌گونه که پیوند زناشویی در بسیاری از خانواده‌ها تضعیف گشته، پیوندهای میان والدین و فرزندان نیز تضعیف شده است. بخش عمده‌ای از تاریخ کودکان و نوجوانان در قرن بیستم، از کاهش نفوذ و اقتدار والدین حکایت دارد. این امر با اهمیت‌یافتن گروه همسالان و رسانه‌های جمعی همراه بوده است (هاوز و هاینر 1985، مودل 1989). معمولاً نفوذ رسانه‌های جمعی از طریق گروه همسالان عملی می‌گردد. امروزه، والدین انگشت‌شماری منکر کاهش نفوذ والدین بر فرزندانشان خواهند بود. برای مثال از سال 1962 تا سال 1984، نسبت کهنسالانی که هر هفته حداقل یک بار فرزندشان را می‌بینند، 25درصد کاهش پیدا کرده است (بومپاس 1990). دومین وجه تضعیف نهادی خانواده حاکی از آن است که دیگر خانواده کمتر می‌تواند – و یا کمتر می‌خواهد - کارکردهای اجتماعی سنتی‌اش را به انجام رساند. یکی از دلایل این امر، انسجام کم‌تر آن است. کارکردهای اصلی خانواده در دوران اخیر، تولید مثل و اجتماعی‌کردن کودکان، فراهم‌ساختن محبت و همراهی برای اعضا، قاعده‌مندی جنسی و نیز مشارکت اقتصادی بوده است. نرخ زاد و ولد کم‌تر از میزان لازم برای جایگزینی جمعیت است. این امر اثبات می‌کند خانواده در انجام این کارکردش تضعیف شده است. شواهد محکمی وجود دارد که نشان می‌دهد خانواده در تحقق کارکرد اجتماعی‌کردن فرزندان هم تضعیف شده است. همان‌گونه که ساموئل پریستون (Samuel Preston) رئیس سابق «انجمن جمعیت آمریکا» گفته است، «از سال 1960، خانواده حاصل از ازدواج به تدریج از توجه به فرزندان دست برداشت. پیشتر نیز همین کار را در مورد کهنسالان انجام داده بود» (پریستون 1984 ص 443). معیار‌های کمی که این امر را نشان می‌دهند، عبارتند از: نرخ غیبت پدران، کاهش مدت زمانی که والدین با فرزندانشان سپری می‌نمایند، و افزایش سهم دورانی از زندگی فرزند که به تنهایی، با همسالان، در مهد کودک و یا در مدرسه به سر می برد (‌هولیت 1991، لوو 1990).
بررسی تضعیف کارکرد تأمین محبت و همراهی در میان اعضای بزرگسال خانواده مشکل‌تر است. البته برخی داده‌هایی که پیشتر مورد اشاره قرار گرفتند، مؤید این امر هستند. به هر حال، نمی‌توان انکار نمود که در مواردی پیوندهای اجتماعی فرد با اعضای خانواده گسسته شده و به پیوندهای اجتماعی با دوستانی غیر مرتبط بدل گشته است. ازدواج دیر هنگام، آمار فزاینده زندگی به تنهایی، نرخ بالای طلاق و كم بودن خانه‌های خانوادگی، معیارهایی از تضعیف این کارکرد می‌باشند.
امروزه، تقریباً همه معتقدند که ازدواج نهادی شکننده‌تر از همیشه است. علت این امر دقیقاً آن است که عمدتاً بر تأمین محبت و همراهی متمرکز گشته است. وقتی این امور تأمین نشوند، اغلب ازدواج از هم پاشیده می‌شود. امروزه، احتمال چنین اتفاقی تقریباً بيش از هميشه است. تضعیف قاعده‌مندی خانوادگی رفتار جنسی، یکی از نمادهای مشخصه سی‌سال گذشته بوده است (د- امیلیو و فریدمن 1988). بر خلاف آرزوی اکثر والدین، جوانان به طور روز افزونی به روابط جنسی پیش از زناشویی در سنین کمتر روی می‌آورند. همچنین برخلاف خواسته واقعی همه همسرها، میزان خیانت‌های جنسی در میان زوج‌های متأهل ظاهراً افزایش‌یافته است (یافتن مرجعی مستند برای این ادعا  مشکل است، اما مطمئناً اکثر آمریکاییان نیز چنین فکر می‌کنند).
نهایتاً، کارکرد خانواده در مشارکت اقتصادی نیز همان‌گونه که پیشتر اشاره شد، به طور چشم‌گیری پائين آمده است. خانواده دیگر کم‌تر می‌تواند مجموعه مشاعی از منابع اقتصادی تلقی شود و بیشتر مشارکتی تجاری بین دو بزرگسال است (در اغلب ایالت‌ها، می‌توان در هر زمانی و به صورت یک طرفه این مشارکت را بر هم زد). برای مثال، کاهش حساب‌های جاری مشترک و افزایش توافق‌های مالی پیش از ازدواج شواهدی بر این مدعا می‌باشند. اگر فرزندان را مدنظر قرار دهیم، مشاهده می‌کنیم که زمانی اکثریت قاطع خانه‌های  خانوادگی دارای فرزند بودند. در چنین وضعیتی بیشتر درآمد خانه به گونه‌ای تقسیم می‌شد که فرزندان نیز ذی‌نفع بودند. در سال 1960، در 49درصد فرزندانی حضور داشتند. امروزه، این آمار به تنها 35درصد کاهش یافته است و در نتیجه، در آمد اکثریت قاطع خانه‌ها با فرزندان تقسیم نمی‌گردد. این امر، یکی از دلایل عقب افتادن کودکان و وابستگی ایشان از لحاظ اقتصادی در مقایسه با دیگران است و همچنین سهم 40درصد کودکان در میان فقرا در آمریکای امروز می‌باشد (فوچز و رکلیس 1992، لوای و میشل 1991). سومین وجه تضعیف نهادی خانواده، از دست دادن قدرت نسبت به دیگر گروه‌های نهادی است. در قرن‌‌های اخیر با رکود کشاورزی و رشد صنعت، خانواده قدرت خود در محل کار را از دست داد. رشد آموزش رسمی اجباری نیز موجب شد خانواده قدرت خود نسبت به مدرسه را نیز از دست بدهد. بزرگ‌ترین ذی‌‌نفع انتقال قدرت از درون خانواده به خارج از آن، دولت بوده است. سازمان‌های دولتی به طور فزاینده‌ای خانواده‌ها را تحت نظارت خود در می‌آورند و در تلاش دائم برای ایجاد مقبولیت برای قوانین دولتی هستند که هر روز محدودکننده‌تر مي‌شوند. این قوانین، موضوعاتی همچون آزاریا بی اعتنایی به کودکان، آزار زن، پرداخت مالیات‌ها و نگهداری از اموال را شامل می‌شوند (لش 1977، پدن و گلاهه 1986). این واقعیت که بسیاری از این قوانین به منظور تقویت رفتار برابرنگرانه در میان اعضای خانواده، حفاظت از کودکان و افزایش رفاه عمومی طرح گردیده‌اند، نباید ما را از این امر غافل نماید که همگی به زیر سؤال‌بردن قدرت واحدی به نام خانواده را به دنبال دارند.

فرهنگی
تضعیف خانواده به این معنا نیز اتفاق افتاده که خانواده‌گرایی به عنوان یک ارزش فرهنگی تضعیف شده است و در مقابل، جای خود را به ارزش‌هایی همچون خود‌شکوفایی و برابر‌نگری داده است (بلا و مدسن و سولیوان و سوئیدلر و تیپتون 1985، لش 1978، وروف و دیگران 1981). به عبارت دیگر، ارزشی که در فرهنگمان برای خانواده قائل بودیم، در مقایسه با ارزش‌های رقیب به کنار گذاشته شده است. خانواده‌گرایی به معنای اعتقاد به اهمیت هویت خانوادگی و وفاداری به آن، کمک متقابل اعضای خانواده، دغدغه برای دائمی و جاودان‌ساختن خانواده و اولویت‌داشتن علایق و رفاه گروه خانوادگی بر علایق و شخصیت فرد فرد اعضای خانواده است. هنوز هم اکثر آمریکایی‌ها آشکارا علاقه‌مندی‌شان به ارزش‌های خانوادگی را اعلام می‌نمایند و دلیلی هم برای زیر سؤال بردن صداقتشان در این‌باره وجود ندارد. الگوی آرمانی خانواده هنوز پابرجا است. از الگوی آرمانی خانواده که بگذریم، ارزشمندی خانواده دائماً در حال تحلیل رفتن است. برای مثال همان‌گونه که پیشتر اشاره شد، درصد آمریکاییانی که معتقدند «جمع خانواده باید به خاطر کودکان حفظ گردد»، شدیداً کاهش یافته است. همچنین تعداد کمتری از آمریکاییان اعتقاد دارند که داشتن فرزند، ازدواج در صورت تولد فرزند و یا حتی ازدواج، مهم هستند. همان‌گونه که لری ال بومپاس (Larry L. Bumpass) دیگر رئیس اخیر «انجمن جمعیت آمریکا» گفته است، «فشارهای وارد شده از طریق هنجارها برای حفظ خانواده، در تمامی عرصه‌ها و در همه دوران‌های زندگی، به تدریج از میان رفته است» (بوپاس 1990 ص 492).

ارزیابی زوال خانواده
نتیجه نهایی و خط پایانی هر یک از روندهای یاد شده‌ای که به توضیحش پرداختم، این است که آمریکایی‌ها کمتر از همیشه تمایل دارند زمان، پول و انرژی‌شان را صرف زندگی خانوادگی کنند (گوده 1984). هنوز اکثر آمریکایی‌ها قصد ازدواج دارند و می‌خواهند صاحب فرزند هم بشوند. اما به گروه‌ها و فعالیت‌های دیگر تمایل بیشتری پیدا کرده‌اند و خيلي بیشتر برای خود هزینه می‌نمایند. بنابراین، می‌توان گفت نه تنها خانواده غیرنهادی می‌شود، بلکه افراد نیز دیگر روی آن سرمایه‌گذاری نمی‌کنند. کاملاً واضح است که در این دوران از «نسل من»، اولویت فرد بر خانواده به طور روزافزونی در حال افزایش است.
البته، افزایش حقوق و فرصت‌های فردی یکی از دستاوردهای بزرگ عصر نوین است. کسی باز‌گشت به روزهای قدرت خانواده را که با شرایطی نامناسب همراه بود، نمی‌خواهد. این شرایط عبارت بودند از: شوهر مالک زن خود بود و تقریباً هر آنچه به جز کشتن وی می‌خواست می‌توانست با او بکند، والدین تنها سرپرستان فرزندان خود بودند و هرگونه می‌خواستند با آنها رفتار می‌کردند، موقعیت اجتماعی خانواده محل تولد تعیین‌کننده اصلی موقعیت اجتماعی فرد در زندگی بود، و اغلب فضای داخلی خانواده از نظر روانی آن قدر سنگین بود که گویی فرد در پیله‌ای زندگی می‌کند. واضح است که اگر قرار باشد به حقوق فردی اعضای خانواده احترام گذاشته شود و میزان قابل قبولي از شکوفایی حاصل گردد، دیگر با چنین خانواده قوی مواجه نخواهیم بود و آن را بیش از حد قدرتمند خواهیم دانست. بنابراین، تضعیف خانواده در دهه‌های اخیر چه مشکلی دارد؟
 مدعیان بحران خانواده نیز عمدتاً بر همین تضعیف ساختاری تمرکز نموده‌اند. از این منظر، خانواده هسته‌ای بیش از حد از خویشاوندان منزوی شده و به حال خود رها گشته  است. بدین ترتیب، نسل‌ها در حال دور شدن از یکدیگر می‌باشند. کسانی که به تداوم نسل‌ها اهمیت زیادی می‌دهند، نقصانی واقعی را در این وضعیت مشاهده می‌کنند. امروزه هنوز هم، تعداد بسیار کمی از بزرگسالان می‌خواهند همراه با والدین، عموها و عمه‌ها و خاله‌ها و دایی‌ها و فرزندانشان زندگی کنند. بر خلاف این امر، حرکت جامعه در جهتی متضاد ادامه دارد (گلدشنایدر و ویت 1991). تضعیف اقتدار خانواده، يك تحول ساختاری است که در طول تاریخ نیز بیشترین نگرانی‌ها متوجه آن بوده است. این تحول، با تضعیف کارکردی و تضعیف خانواده گسترده نیز همراه بوده است. در خانواده گسترده، تقریباً همیشه مسن‌ترین مرد بر سایر اعضا اقتدار داشت و پدر‌سالار خوانده می‌شد. تقریباً همه هشدار‌دهندگان در مورد تضعیف خانواده مرد بوده‌اند و نگرانی ایشان، کاهش اقتدار مرد در خانه بوده است. وجه دیگری از این امر هنوز هم باقی است. در تعریف خانواده پدرسالار، زنان پست‌تر در نظر گرفته می‌شوند و گاهی این امر شدیدتر نیزاست. کاهش اقتدار پدر‌سالارانه نه تنها به کاهش اقتدار عمومی خانواده منجر شده است، بلکه رشد وضعیت زن از فردی کاملاً تابع پدر، شوهر و یا هر خویشاوند مرد دیگر به شهروندی کامل با حقوقی برابر را درپی‌داشته است. با این تفسیر، کاهش اقتدار مرد به معنای افزایش برابری زن خواهد بود. این وجه دیگری از تضعیف خانواده است که حداقل می‌توان گفت بیشتر اعضای جامعه نگرانی زیادی نسبت به آن ندارند (بی‌تردید بسیاری افراد به همین دلیل معتقدند که استفاده از واژه «زوال» کاملاً نابجا است). پس امروزه چه روندي از تضعیف خانواده در جریان است که باید نگران آن باشیم؟ امروزه، دو وجه از تضعیف خانواده منحصر به فرد و هشدار‌دهنده‌اند. اول آنکه دیگر این خانواده گسترده نیست که در حال اضمحلال است، بلکه خانواده هسته‌ای است. خانواده‌های هسته‌ای آخرین بقایای خانواده‌های سنتی هستند. تمامی بزرگسالان دیگر از خانواده کنار گذاشته شده‌اند و تنها دو نفر باقی مانده‌اند: زن و شوهر. واحدی متشکل از زن، مرد و کودک به درستی هسته‌ای نامیده می‌شود. این واحد بنیادی و پایه‌ای‌ترین واحد تشکیل‌دهنده خانواده است. اضمحلال هسته هر چیزی امری جدی است. آنچه بر سر دو کارکرد اساسی ديگر خانواده آمده، دیگر وجه تضعیف خانواده است که موجب نگرانی واقعی می‌شود. این دو کارکرد، پرورش فرزندان و فراهم‌ساختن محبت و همراهی برای اعضای خانواده هستند. ابراز این مدعا مشکل نیست که کارکردهایی که تاکنون از خانواده گرفته شده‌اند، در واقع توسط نهادهای دیگری مانند حکومت و آموزش رسمی، بهتر انجام می‌گیرند. به هر حال، تعمیم این امر به پرورش فرزندان و فراهم ساختن محبت و همراهی بسیار بحث‌انگیزتر است. در واقع، دلایل محکمی برای اعتقاد به این امر وجود دارد که خانواده مناسب‌ترین نهادی است که می‌تواند این کارکرد‌ها را به انجام برساند. بنابراین اگر نهاد‌های دیگری انجام آنها را به عهده بگیرند، این کارکردها به درستی واقع نخواهند شد. بررسی پیامد‌های تضعیف اخیر خانواده برای کودکان که خود موضوعی هشدار‌دهنده است، فراتر از مباحث مورد نظر برای طرح در این مقاله است. برای اظهار نظر مختصر درباره این موضوع، به گزارش نهایی کمیسیون ملی کودکان (991 ) اشاره می‌شود که توسط اعضایی از هر دو حزب و به ریاست سناتور جان دی راکفلر (John D. Rockefeller) تهیه گردیده است: تحولات شدید اجتماعی، مردم‌شناختی و اقتصادی طی سی‌سال گذشته، موجب تغییر خانواده در آمریکا شده است. امروزه، تجربه‌های زندگی خانوادگی بسیاری از والدین و فرزندان نسبت به نسل قبل متفاوت است. خانواده‌ها کوچک‌تر شده‌اند. فرزندان بیشتری تنها با یکی از والدینشان - اغلب مادرانشان - زندگی می‌کنند و بسیاری از فرزندان فاقد همراهی و پشتیبانی پدرانشان هستند. مادران بیشتری همچون پدران شاغل گشته‌اند و هر روز سر کار می‌روند. هنوز هم کودکان فقیرترین قشر مردم آمریکا هستند و اگر تنها با مادرشان که شاغل نیست زندگی کنند، به احتمال بسیار زیاد فقیر خواهند بود. به علاوه، بسیاری از روندهای عادی زندگی خانوادگی نیز تغییر کرده است. درآمد خانواده هر چه کم یا زیاد باشد، باز هم والدین و فرزندانشان زمان کمتری را با هم سپری می‌نمایند (ص 15 و 16). اکنون، این تحولات کاملاً آشنا و آشکار هستند. اگر‌چه عوامل و پیامدهای آنها کاملاً مشخص نگردیده، اما روشن است که تأثیرات عمیقی بر نقش‌های خانوادگی و روابط بین پدران، مادران و فرزندان و نیز بین خانواده‌ها و اجتماع محل زندگیشان داشته‌اند. کسانی که به مشاهده این وضعیت از زوایای مختلف می‌پردازند، از این نگران هستند که این تحولات آثار زیانبار فراوانی در زندگی خانوادگی داشته و موجب کاهش شدید کیفیت زندگی بسیاری از کودکان در آمریکا شده است (ص 16). شواهد فراوانی نشان می‌دهند که کیفیت زندگی بسیاری از کودکان در آمریکا کاهش یافته است. چالش بنیادی ملت ما در آغاز قرن بیست و یکم، چگونگی نشان دادن واکنش‌هایی است که به حمایت از خانواده و تقویت آن به عنوان تنها محل پرورش فرزندان در حال حاضر و در آینده منجر شود (ص 37).

نتیجه‌گیری
به طور خلاصه، ادعای من این است که زوال خانواده در سه دهه گذشته موضوعی خاص و - بسیار ویژه - است. این «آخر خط» تضعیف خانواده است. خانواده به تدریج در طول تاریخ پیراسته شده و قسمت‌های اساسی آن یعنی دو بزرگسال و دو کارکرد اصلی باقی‌ مانده‌اند. ضعیف‌شدن این واحد بسیار مشکل‌آفرین‌تر از تحولات پیشین خانواده است. امروزه، مردم و بیش از همه کودکان به وجود خانواده در زندگی‌شان سخت نیاز دارند. این به خاطر پیوند عاطفی و اجتماعی ویژه‌ای است که عضویت در خانواده برای فرد حاصل می‌‌کند. مردم امیدوارند این پیوند تمام عمر دوام یابد. شاید بزرگسالان بتوانند بیشتر مدت زندگی‌شان را خارج از خانواده و در عین حال با موفقیت سپری نمایند. اما مشکل آن است که اگر می‌خواهیم کودکان بزرگسالانی موفق شوند، آنها نخواهند توانست (در واقع اگر بقیه شرایط یکسان باشد، احتمالاً بیشتر کودکان خردسال ترجیح می‌دهند در خانواده‌های بزرگ و پیچیده گذشته زندگی کنند). بزرگسالان به خاطر اهداف خوب خودشان – خود‌شکوفایی به عنوان تازه‌ترین نمونه - خانواده را به هسته‌اش تقلیل داده‌اند. هر کوچک‌سازی دیگری - در تعداد و یا کارکردها – پیامد‌های مضری برای کودکان و در نتیجه، نسل‌های آینده خواهد داشت.

منابع:
1.    Aquilino, W. S. (1991). Family structure and homeleaving:
2.    A further specification of the relationship.
3.    Journal of Marriage and the Family, 53, 999-1010.
4.    Bane, M. J. (1976). Here to stay: American families in
5.    the twentieth century. New York: Basic Books.
6.    Bane, M. J., & Jargowsky, P. A. (1988). The links between
7.    government policy and family structure:
8.    What matters and what doesn't. In A. Cherlin (Ed.).
9.    The changing American family and public policy
10.    (pp. 219-255). Washington, DC: Urban Institute
11.    Press.
12.    Bellah, R. N., Madsen, R., Sullivan, W. M., Swidler,
13.    A., & Tipton, S. M. (1985). Habits of the Izeart:
14.    Individualism and commitment in American life.
15.    Berkeley: University of California Press.
16.    Bianchi, S. M. (1990). America's children: Mixed
17.      prospects. Population Bulletin, 45, 1-43.
18.    Bloom, D. E., & Trussell, J. (1984). What are the determinants
19.    of delayed childbearing and permanent
20.    childlessness in the United States? Demograplzy, 21,
21.    591-611.
22.    Booth, A,, & Johnson, D. (1988). Premarital cohabitation
23.    and marital success. Journal of Family Issues,
24.    9, 255-272.
25.    Bumpass, L. L. (1990). What's happening to the family?
26.    Interactions between demographic and institutional
27.    change. Demography, 27,483-498.
28.    Bumpass, L. L., & Sweet, J. A. (1989). National estimates
29.    of cohabitation: Cohort levels and union stability.
30.    Demograplzy, 26, 615-625.
31.    Bumpass, L. L., Sweet, J. A,, & Cherlin, A. (1991). The
32.    role of cohabitation in declining marriage rates.
33.    Journal of Marriage and the Family, 53, 913-927.
34.    Calhoun, A. W. (1945). A Social History of the
35.    American Family (Vol. 3). New York: Barnes &
36.    Noble. (Original work published 1917-1919)
37.    Carlson, A. C. (1987). Treason of the professions: The
38.    case of home economics. The Family in America, I ,
39.    6.
40.    Cherlin, A. J. (1981). Marriage, divorce, remarriage.
41.    Cambridge: Harvard University Press.
42.    Cherlin, A. J. (1992). Marriage, divorce, remarriage
43.    (rev. ed). Cambridge: Harvard University Press.
44.    Cherlin, A,, & Furstenberg, F. F., Jr. (1988). The
45.    changing European family: Lessons for the
46.    American reader. Journal of Family Issues, 9, 291-
47.    297.
48.    Coontz, S. (1992). Tlze way we never were. New York:
49.    Basic Books.
50.    Davis, K. (Ed.). (1985). Contemporary marriage:
51.    Comparative perspectives on a changing institution.
52.    New York: Russell Sage Foundation.
53.    D'Emilio, J., & Freedman, E. B. (1988). Intimate matters:
54.    A history of sexuality in America. New York:
55.    Harper & Row.
56.    DeMaris, A. J., & Rao, K. V. (1992). Premarital cohabitation
57.    and subsequent marital stability in the United
58.    States: A reassessment. Journal of Marriage and the
59.    Family, 54, 178-190.
60.    Dobson, J., & Bauer, G. L. (1990). Clzildren at risk.
61.    Dallas: Word Publishing.
62.    Dornbusch, S. M., & Strober, M. H. (Eds.). (1988).
63.    Feminism, children and the new families. New
64.    York: Guilford Press.
65.    Espenshade, T. J. (1985a). Marriage trends in America:
66.    Estimates, implications, and underlying causes.
67.    Population and Development Review, 11, 193-245.
68.    Espenshade, T. J. (1985b). The recent decline of American marriage. In K. Davis, (Ed.),
69.    Contemporary marriage: Comparative perspectives
70.    on a changing institution (pp. 53-90). New York:
71.    Russell Sage Foundation.
72.    Friedan, B. (1963). The feminine mystique. New York:
73.    W. W. Norton.
74.    Fuchs, V. R., & Reklis, D. M. (1992). America's children:
75.    Economic perspectives and policy options.
76.    Science, 255, 4 1-46.
77.    Furstenberg, F. F., Jr. (1990). Divorce and the
78.    American family. Annual Review of Sociology, 16,379-403.
79.    Glendon, M. A. (1989). The transformation of family
80.    law. Chicago: University of Chicago Press.
81.    Glenn, N. (Ed.). (1987). The state of the American family.
82.    [Special issue]. Journal of Family Issues, 8 (4).
83.    Glenn, N. (1991). The recent trend in marital success in
84.    the United States. Journal of Marriage and the Family, 53, 261-270.
85.    Glenn, N. D., & Weaver, C. N. (1988). The changing
86.    relationship of marital status to reported happiness.
87.    Journal of Marriage and the Family, 50, 317-324.
88.    Glick, P. C. (1984). Marriage, divorce, and living arrangements:
89.    Prospective changes. Journal of Family
Issues, 5, 7-26.
90.    Glick, P. C. (1988). Fifty years of family demography:
91.    A record of social change. Journal of Marriage and
92.    the Family, 50, 861-873.
93.    Goldscheider, C., & Goldscheider, F. K. (1987).
94.    Moving out and marriage: What do young adults expect?
95.    American Sociological Review, 52,278-285.
96.    Goldscheider, F. K., & Waite, L. J. (1991). New families,
97.    no farnilies? The transformarion of the
98.    American home. Berkeley, CA: University of
California Press.
99.    Goode, W. J. (1984). Individual investments in family
100.    relationships over the coming decades. The
101.    Tocqueville Review, 6, 5 1-83.
102.    Gordon, L., & McLanahan, S. (1991). Single parenthood
103.    in 1900. Journal of Fatnily History, 16, 97-116.
104.    Greeley, A. M. (1991). Faithful attraction: Discovering
105.    intimacy, love, and fidelity in American marriage. New York: Tor.
106.    Greenstein, T. N. (1990). Marital disruption and the
107.    employment of married women. Jo~trnal of
108.    Marriage and the Family, 52, 657-676.
109.    Gubrium, J. F., & Holstein, J. A. (1990). What is
110.    Family? mountain View, CA: Mayfield.
111.    Hawes, J. M., & Hiner, N. R. (Eds.). (1985). American
112.    Childhood. Westport, CT: Greenwood Press.
113.    Heaton, T. B. (1990). Marital stability throughout the
114.    child-rearing years. Detnography, 27, 55-63.
115.    Hernandez, D. J. (1988). Demographic trends and the
116.    living arrangements of children. In E. M.
117.    Hetherington & J. D. Arasteh (Eds.), Itnpact of divorce,
118.    single parenting, and stepparenting on children
119.    (pp. 3-22). Hillsdale, NJ: Lawrence Erlbaum.
120.    Hewlett, S. A. (1991). When the bough breaks: The cost
121.    ofneglecting our children. New York: Basic Books.
122.    Hofferth, S. L. (1985). Updating children's life course.
123.    Journal ofMarriage and the Family, 47, 93-1 15.
124.    Inkeles, A. (1984). The responsiveness of family patterns
125.    to economic change in the United States. The
126.    Tocqueville Review, 6, 5-50.
127.    Jacob, H. (1988). Silent revolution: The transfortnation
128.    of divorce law in the United States. Chicago:
129.    University of Chicago Press.
130.    Kain, E. L. (1990). The myth o f f a m i l y decline.
131.    Lexington, MA: D. C. Heath.
132.    Kertzer, D. I. (1991). Household history and sociological
133.    theory. Annual Review of Sociology, 17, 155-
179.
134.    Key, E. (1909). The centuty of the child. New York:
135.    G. P. Putnam's Sons.
136.    Kitson, G. C., Babri, K. B., & Roach, M. J. (1985).
137.    Who divorces and why: A review. Journal of
138.    Family Issues, 6, 255-293.
139.    Lasch, C, (1977). Haven in a heartless world: Thefamily
140.    besieged. New York: Basic Books.
141.    Lasch, C. (1978). The crrlt~rreo f narcissism. New York:
142.    W. W. Norton
143.    Lee, G. R., Seccombe, K., & Shehan, C. L. (1991).
144.    Marital status and personal happiness: An analysis
145.    of trend data. Journal of Marriage and the Fatnily,
146.    53, 839-844.
147.    Lenski, G., & Lenski, J. (1987). Human societies. New
148.    York: McGraw Hill.
149.    Levitan, S. A., & Belous, R. S. (1981). What's happening
150.    to the American family? Baltimore: Johns
151.    Hopkins University Press.
152.    Levitan, S. A., Belous, R. S., & Gallo, F. (1988).
153.    What's happening to the American family? (rev.
154.    ed.). Baltimore: Johns Hopkins University Press.
155.    Levy, F., & Michel, R. C. (1991). The economicfutlrre
156.    of American families. Washington, DC: UrbanInstitute Press.
157.    Louv, R. (1990). Childhood's future. Boston: Houghton hfifflin.
158.    Martin, T. C., & Bumpass, L. L. (1989). Recent trends
159.    in marital disruption. Demography, 26, 37-51.
160.    Mass Mutual American Family Values Study. (1989).
161.    Washington, DC: Mellman & Lazarus.
162.    McFalls, J. A,, Jr. (1990). The risks of reproductive impairment
163.    in the later years of childbearing. Annual
164.    Review of Sociology, 16,491 -5 19.
165.    McLanahan, S., & Bumpass, L. (1988). Intergenerational
166.    consequences of family disruption. Atnerican
167.    Jo~trnal of Sociology, 54, 130-152.
168.    Mintz, S., & Kellogg, S. (1988). Domestic revolutions:
169.    A social histov of American family life. New York:Free Press.
170.    Mitterauer, M., & Sieder, R. (1982). The European
171.    family. Chicago: University of Chicago Press.
172.    Modell, J. (1989). Into one's own: From youth to adulthood
173.    in the United States. 1920-1575. Berkeley,
174.    CA: University of California Press.
175.    Modell, J., Furstenberg, F. F., Jr., & Strong, D. (1978).
176.    The timing of marriage in the transition to adulthood:
177.    Continuity and change, 1860- 1975. American
178.    Jo~trnal of Sociology, 84, S 120-S 150.
179.    Morgan, S. P., Lye, D., & Condran, G. (1988). Sons,
180.    daughters, and the risk of marital disruption.
181.    Arr~ericanJ ournal ofSociology, 54, 110-129.
182.    National Commission on Children. (1991). Beyond
183.    rhetoric: A new American agenda for children and
184.    families. Washington, DC: Author.
185.    New York Times poll. (1983, December 4). The New
186.    York Tinres, p. A-I.
187.    Peden, J. R., & Glahe, F. R. (Eds.). (1986). The
188.    American family and the state. San Francisco:
189.    Pacific Research Institute for Public Policy.
190.    Phillips, R. (1988). Putting asunder: A history of divorce
191.    in western society. New York: Cambridge
192.    University Press.
193.    Popenoe, D. (1987). Beyond the nuclear family: A statistical
194.    portrait of the changing family in Sweden.
195.    Journal of~Marriagea nd the Fatnily, 49, 173-18 3.
196.    Popenoe, D. (1988). Dist~trbing the nest: Fatnily
197.    change and decline in modern societies. New York:
198.    Aldine de Gruyter.
199.    Preston, S. H. (1984). Children and the elderly:
200.    Divergent paths for America's dependents.
Detnography, 21,435-457.
201.    Preston, S. H. (1986). Changing values and falling birth
202.    rates. Population and Developrnent Review, 12 (Supplement), 176-195.
203.    Rossi, A. S. (1980). Life span theories and women's
204.    lives. Signs: Journal of Women in Culture and
Society, 6,4-32.
205.    Ryder, N. B. (1990). What is going to happen to
206.    American fertility? Population and Developtnent Review, 16,433-454.
207.    Scanzoni, J., Polonko, K., Teachman, J., & Thompson,
208.    L. (1989). The sex-ual bond Rethinking fanlilies and
209.    close relationships. Newbury Park, CA: Sage.
210.    Schoen, R. (1987). The continuing retreat from marriage:
211.    Figures from the 1983 U.S. marital status life
212.    tables. Social Science Research, 71, 108-9.
213.    Schoen, R. (1992). First unions and the stability of first
214.    mamages. Journal of Marriage and the Family, 54,28 1-284.
215.    Schoen, R., Urton, W., Woodrow, K., & Baj, J. (1985).
216.    Marriage and divorce in twentieth century American
217.    cohorts. Dernography, 22, 101-1 14.
218.    Select Committee on Children, Youth, and Families.
219.    (1989). U.S. children and their families: Current
220.    conditions and recent trends. Washington, DC: U.S.
221.    Government Printing Office.
222.    Skolnick, A. (1991). Embattled paradise: The
223.    American family in an age of uncertainty. New York: Basic Books.
224.    Stacey, J. (1990). Brave new families. New York: Basic
225.    Books.
226.    Sugarman, S. D., & Kay, H. H. (Eds.). (1990). Divorce
227.    reform at the crossroads. New Haven: Yale
University Press.
228.    Sweet, J. A,,& Bumpass, L. L. (1987). American families
229.    and households. New York: Russell Sage
230.    Foundation.
231.    Thomson, E., & Colella, U. (1992). Cohabitation and
232.    marital stability. Journal of Marriage and the
233.    Family, 54,259-267.
234.    Thornton, A. (1989). Changing attitudes toward family
235.    issues in the United States. Journal of Marriage and the Family, 51, 873-893.
236.    Thornton, A,, & Freedman, D. (1982). Changing attitudes
237.    toward marriage and single life. Family
Planning Perspectives, 14, 297-303.
238.    van den Berghe, P. L. (1990). Human family systems:
239.    An evolutionary view. Prospect Heights, IL:
240.    Waveland Press. (Original work published 1979)
241.    Veroff, J., Douvan, E., & Kulka, R. A. (1981). The
242.    inner American: A self-portrait from I957 to I976. New York: Basic Books.
243.    Waite, L. J., Goldscheider, F. K., & Witsberger, C.
244.    (1986). Nonfamily living and the erosion of traditional
245.    family orientations among young adults.
246.    Arnerican Sociological Review, 5I, 541-554.
247.    Waite, L., & Lillard, L. A. (1991). Children and marital
248.    disruption. American Journal of Sociology, 96, 930-951
249.    Waldrop, J. (1988, March). The fashionable family.American Dernographics, pp. 23-26.
250.    Watkins, S. C., Menken, J. A,, & Bongaarts, J. (1987).
251.    Demographic foundations of family change. American Sociological Review, 52,346-358.
252.    Westoff, C. F. (1986). Perspective on nuptiality and fertility.
253.    Population and Developrnent Review, 12 (Supplement), 155-170.
254.    White, L. K. (1990). Determinants of divorce: A review
255.    of research in the eighties. Journal of Marriage and the Family, 52,904-912.
256.     Wilkie, J . R. (1991). The decline in men's labor force
257.    participation and income and the changing structure
258.    of family economic support. Journal of Marriage and the Family, 53, 11 1-122.
259.    Yankelovich, D. (1981). New rules: Searching for selffulfillment
260.    in a world turned upside down. New York: Random House.
261.    Zelizer, V. A. (1985). Pricing the priceless child: The
262.    changing social value ofchildren. NewYork: Basic Books.

پژوهشکده زن و خانواده با هدف تبیین دیدگاه نظام‌مند دین پیرامون مسائل زن و خانواده، تعمیق پژوهش‌ها و کارشناسی‌های دینی و پاسخ‌گویی به نیازهای تئوریک و دفاع از مرزهای اعتقادی در این حوزه توسط مرکز مدیریت حوزه های علمیه خواهران در سال 1377 تاسیس گردید. ادامه ...
نشـانی‌مرکز‌قـم:بلوار الغدیر ، کوچه 10 ،پلاک5 پژوهشکده زن و خانواده
تلفـن: 58-32603357 (۰۲۵)
فکس: 32602879 (۰۲۵)
سامانه‌پیامکی: 1۰۰۰2532907610
نشـانی‌دفترتهــران: بلوارکشاورز،خیابان نادری،ک حجت‌دوست،پ ۵۶
تلفـــــــــــــــــــــــــــــــــن: ۴ ۴ ۹ ۳ ۸ ۹ ۸ ۸   (۱ ۲ ۰)
عضویت در خبرنامه
کلیه حقوق و امتیازات متعلق به پژوهشکده زن و خانواده می باشد.
Wrc.ir © 1380 - 1397